۱۳۹۶ بهمن ۷, شنبه

مادرید همیشه زنده

اولین لحظه‌ای که از پله برقی مترو بالا آمدم و توی آسمان آبی پررنگ که با آفتاب زیبایی مزین شده بود وارد شدم به خودم گفتم من چرا اینجا زندگی نمی‌کنم؟ واقعا چرا نزدیک به سه سال را در آلمان و هلند گذراندم وقتی اسپانیا به این زیبایی این پایین می‌درخشید.
برای نمایشگاه فیتور به مادرید رفته بودم، در ادامه‌ی همان داستان ویزا نگرفتن رییسم، و این بهترین سفر کاری بود که می‌توانست وجود داشته باشد. بعد از رسیدن و جابجا کردن چمدانهای سنگین پر از بروشور و کاتالوگ، برای ناهار رفتم، پیرمرد صاحب رستوران خانوادگی با من گرم صحبت شد و قاعدتا تعجب کرد که چرا اسپانیایی صحبت می‌کنم. اصلا این فرصت صحبت کردن به زبانی که اینهمه احساس درونش هست، آنهم بعد از کشور آلمانی زبان، خود بهشت بود! غذاها را برایم توضیح داد. منو دل دیا شامل یک پیش غذا، یک بشقاب دوم و شراب می‌شد و وقتی بطری کامل را برایم روی میز گذاشت خنده‌ام گرفت. نان و بهترین روغن زیتون دنیا هم بود، پس جشن تک نفره‌ای گرفتم و در حالی که سعی می‌کردم شادی درونم را خیلی بروز ندهم در محیط دوست داشتنی کافه که با نور زیبای آفتاب روشن بود ناهارم را خوردم و با یک تینتو (قهوه‌ی تلخ) جشن را به پایان بردم. از صاحب رستوران پرسیدم ساعت سیستا معمولا کی است؟ (می‌خواستم به شهر بروم ولی دلم نمی‌خواست با مغازه‌های تعطیل مواجه شوم). خندید و گفت با این ناهار سنگینی که تو خوردی سیستا همین حالا آغاز شده! 
هیچ چیز از مادرید نخوانده بودم و می‌خواستم خودم کشفش کنم. اولین ایستگاه مترو که به گوشم قشنگ آمد پلاسا د اسپانیا بود. رفتم همانجا و از سیل جمعیت توی خیابان و نور زیبای خورشید که لابلای فواره‌ها می‌درخشید حظ کردم. سمتی را انتخاب کردم و راه رفتم، بعد برگشتم و به سمت دیگر رفتم. به سینمای کایائو که رسیدم دیگر مطمئن بودم که باید بیایم و مدتی در مادرید زندگی کنم. جمعیت مثل رودخانه توی خیابانهایی که به کایائو می‌رسید روان بود.
همکارم کیان تازه از راه رسیده بود و در کایائو همدیگر را پیدا کردیم و تا اواخر شب را در حوالی پوئرتا دل سُل گذراندیم. کمی حسادت کردم که او در همین وسط شهر هاستل دارد ولی همکار استرالیایی برایم خانه‌ای نزدیک فرودگاه گرفته. از فرودگاه تا مرکز شهر حدود یک ساعت راه بود و همکار استرالیایی تمام مدت یا سر کار بود یا روی کاناپه دراز کشیده بود و تلوزیون تماشا می‌کرد. آمدن کیان غنیمت بود که هر روز در پایان نمایشگاه به مرکز شهر برویم، به پارک رتیرو، به پلاسا مایور، گاهی ساعتها خیابان‌ها را گز می‌کردیم که یکجا را بپسندیم و ژامبون و تخم‌مرغ بخوریم و بعد تا آخر شب بگردیم. پیاده‌روی در خیابانهای شلوغ در ساعات پایانی شب بسیار لذت‌بخش بود، آنهم در مقایسه با وین که ساعت شش همه جا تعطیل می‌شد و ساعت هفت دیگر پرنده در خیابانها پر نمی‌زد.
اما نمایشگاه فیتور خودش هم بسیار جذاب بود. به جز سالن اروپا و آفریقا که آسیا را هم در خود جا داده بودند، سه سالن به اسپانیا اختصاص داشت و یک سالن به آمریکای لاتین. دیگر خودتان حدس بزنید که خوردن خوراکی‌های مکزیکی و گپ و گفت با غرفه‌دارهای کلمبیایی چه لذتی برایم داشت. سه روز اول نمایشگاه مخصوص شرکتهای فعال در حوزه‌ی گردشگری بود و دو روز آخر برای عموم که بسیار شلوغ و پر از موسیقی و رقص و لباسهای بسیار زیبا بودند.
حضور در فیتور برای شرکتهای ایرانی نمی‌دانم چقدر تاثیر داشت، ما که باید در بلند مدت ببینیم تاثیرش چه بوده. اما چیدمان غرفه‌ی ایران با تمام خرجی که برای ساختن سرستونها و دروازه‌ی ملل شده بود، بسیار بد بود طوری که غرفه‌ی ایران در برابر غرفه‌ی مصر که در کنار آن قرار داشت و مقبره‌ی رامسس دوم را بازسازی کرده بود، هیچ جلوه‌ای نداشت.
یکی از عصرها فرصت کردم به موزه‌ی ملکه سوفیا بروم، جایی که به تابلوهای بسیاری از پیکاسو و دالی مزین بود، بخصوص گرنیکای پیکاسو که بسیار بزرگ و بسیار تاثیرگذار بود. وقتی موزه تعطیل شد و از جلوی گرنیکا به بیرون جارویم کردند تازه وقت آن بود که بنشینم و درباره‌ی تابلو بخوانم. متاسفانه در یکشنبه دیر به موزه‌ی دل‌پرادو رسیدم و تعطیل شده بود. پرواز برگشتم هم درست برای روز بعد از نمایشگاه بود و با حسرت به شهر عزیز بدرود گفتم.
در مجموع مادرید خیلی خوب بود، خیلی بهتر از آنچه درباره‌اش تصور می‌کردم. در واقع بعد از سالها به شهری وارد شده بودم که از لحظه‌ی اول مهرش به دلم افتاده بود و دلم می‌خواهد زندگی در آنرا تجربه کنم. 

۱۳۹۶ دی ۲۳, شنبه

این چند وقت انقدر درگیر وی‌پی‌ان و باز کردن تلگرام بودم که یادم رفته بود وبلاگی هم هست. الان در وین هستم و چشمم عادت ندارد باز شدن وبسایتها را بدون فیلتر ببیند.
راستش اصلا برنامه‌ی سفر نداشتم. یک روز عصر رییسم مرا خواند به اتاقش و من هم گفتم اینطوری که شما مرا صدا زدید قطعا می‌خواهید دعوا کنید. گفت سفارت اتریش به عده‌ی زیادی از ایرانی‌ها از جمله خودش ویزا نداده تا به نمایشگاه گردشگری وین برسند (هنوز اسم خارجی‌اش را نمی‌دانم!) و در نتیجه من که مشکل ویزا ندارم باید پاسپورت به دست گرفته به جایشان بیایم وین. خب، خبر خیلی ناگهانی بود و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا من چی بپوشم! مشکل پوشش با رفتن به میدان ولیعصر و بعد به باغ سپهسالار حل شد، می‌ماند آمادگی برای ارائه‌ی شرکت و محصولات که از آن می‌ترسیدم! از خود ارائه که نمی‌ترسم. از این حافظه‌ی ماهی قرمز می‌ترسم که تاریخها، قیمتها و جزییات تویش جا نمی‌گیرد. چندین و چند جا تقلب نوشتم، موقع مقتضی اصلا یادم نمی‌آید کجا نوشته‌ام! اما خوشبختانه هنوز به طرز فجیعی گیر نیفتاده‌ام. 
دردسر بامزه‌ای که در بدو ورود پیش آمد این بود که وقتی هنوز در هواپیما بودم راننده‌ی تاکسی‌ای که رزرو کرده بودم تماس گرفت و یک کلمه هم انگلیسی نمی‌دانست. من هم با آلمانی‌ای که بلد نیستم نتوانستم به او بفهمانم که اینجا هستم ولی هنوز آنجا نیستم! بنده‌ی خدا سی چهل بار تلفن زد و هی می‌گفت وقتی رسیدی تلفن بزن. حالا چطور حالی‌اش کنم که خط تلفن آلمانی‌ام اعتبارش تمام شده و کارت اعتباری‌ام هم به لطف دولت آقای ترومپت مسدود شده و باید دنبال جایی بگردم که اعتبار بخرم. وقتی بعد از آن سی چهل بار تماس گرفت آمد و چمدان سنگین مملو از بروشور مرا برداشت و داشت به سمت ماشین می‌کشید تنها توانستم بپرسم اینجا O2 دارید؟ گفت نه. پس حالی کردن اینکه باید اعتبار بگیرم چندان فایده‌ای نداشت. حرکت کردیم به سمت خانه. این خانه که می‌گویم را همکارم از استرالیا در Airbnb رزرو کرده بود و از این خانه‌های قدیمی و با اصالت اتریشی‌ست. صاحبخانه کلید آپارتمان را جایی روی در توی یک جعبه‌ی رمز دار گذاشته بود و گفته بود وقتی رسیدی زنگ شماره ۲۳ را بزن در را برایت باز کنند. همسایه‌ی شماره‌ی ۲۳ نبود، احدالناسی از ساختمان خارج نمی‌شد و من هم زیر باران ریز وین مانده بودم که حالا چه کار کنم. نه خط آلمانی و نه خط ایرانسل کمکی نمی‌کردند و هیچکدام از دیگر همسایه‌ها هم جواب نمی‌دادند. شاید نیم ساعتی به این منوال گذشت که بالاخره یک نفر وارد شد و من هم توانستم وارد ساختمان بشوم. بعد متوجه شدم که طبقه‌ی اول اتریشی‌ها با طبقه‌ی اول ما فرق  دارد و چیزی حدود چهل پله برای رسیدن به خانه داشتم که باید چمدان سی و دو کیلویی را هم می‌کشیدم بالا. حالا اینکه چقدر در حین بار کشیدن رییس بخت برگشته را فحش دادم که چرا خودش نیامده که بماند. اما آپارتمان خیلی بهتر از تصور من بود. بهترین خواب چهارده ساعته را توی تخت گرم و نرمش داشتم و روز اول هم مثل ندید بدیدها وان را پر کردم و بعد از سالها تنی به آب زدم. 
نمایشگاه هم برای خودش جالب است. از برخورد متناقض اتریشی‌ها ( آنها که عاشق ایرانند و آنها که از اسم ایران می‌ترسند) تا آشنایی با ایرانی‌هایی که اینجا زندگی می‌کنند، همه چیز برایم جالب است. توی غرفه‌مان دوتا سرباز هخامنشی داریم که از ما محافظت می‌کنند. پوسترهایی که در ایران چاپ کردیم و به اینجا حمل کردم اصلا خوب نبودند. هیچ چیزی درباره‌ی کار ما نمی‌گفتند و در بهترینشان یک غلط املایی بزرگ وجود داشت. توی بروشورهایمان هم غلط املایی داریم، ولی خب وقتی غلطهای املایی و انشایی افتضاح در بروشور سازمان میراث را دیدیم به خودمان امیدوار شدیم که نه، بروشورهای ما خیلی هم بد نیست. 
دیشب سفارت ایران ما را به ضیافت شام دعوت کرد، ما هم شال و کلاه کردیم و رفتیم تا شرکتمان را به مهمانهای اتریشی معرفی کنیم. چندتا از آژانسها هم آمده بودند و تبادل اطلاعات جالب بود. یک خانم مسن اتریشی که فکر می‌کنم از وزارت فرهنگ آمده بود، داشت خاطره‌ای را از زمان جوانی‌اش و سفر شاه به وین تعریف نی‌کرد و من نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم از اینکه انگار این خانم خبر نداشت در ایران نزدیک چهل سال پیش انقلاب شده! بسیاری دیگر از اتریشی‌ها هم بودند که می‌گفتند برای کنوانسیون راهنمایان گردشگری در بهمن سال گذشته به ایران آمده بودند و چقدر برنامه منظم اجرا شده بود و چقدر ایران قشنگ است و چقدر مردم ایران مهمان نوازند. ولی خب هیچ جوابی نداشتند که چرادولت فخیمه‌شان  به بسیاری از همین مردم مهربان و مهمان نواز ویزا نداده که بیایند تبلیغ مملکتشان را بکنند و چهارتا توریست بیشتر به کشور بیاورند. 
سفارت عمارت اتریشی زیبایی بود که با اشیاء آنتیک و تابلوهای نفیس تزیین شده بود. یک فضای گرم آشنا که بخصوص با آن دو قالی خاص و زیبا و آینه‌های بزرگ طلایی دل من را برده بود. از بین مهمانهای اتریشی دوتایشان بسیار جذاب بودند و هر دو فارسی را به خوبی صحبت می‌کردند. یکی همسر سفیر سابق اتریش بود که بسیار باوقار و در عین حال صمیمی بود و دیگری که به احترام ورود به سفارت روسری به سر گذاشته بود. خود سفیر و کارکنان سفارت هم خیلی میزبانهای خوبی بودند بخصوص سفیر که بدون تکبر ما را تا دم در مشایعت کرد و این خیلی برایم تاثیرگذار بود. 
هنوز از شهر وین چیزی ندیده‌ام. یک روز بعد از اتمام نمایشگاه فرصت دارم تا در شهر بگردم، چقدر دلم میخواست این زمان طولانی‌تر می‌بود تا بتوانم به جاهای دیگری هم سر بزنم ولی خب، خدا در شانس را برایم کوبیده و بعد از اینجا دارم می‌روم مادرید تا در نمایشگاه فیتور شرکت کنم. گرچه در آن هم فرصتی برای شهر گردی تعبیه نشده، ولی لااقل چند روزی بین آدمهایی که زبانشان را می‌دانم باید بسیار متفاوت باشد. 

۱۳۹۶ دی ۸, جمعه

جادوی موسیقی

چندی پیش در معیت امیر سهرابی و سایر دوستان به ساز و آواز مشغول بودیم که ناگاه حقیقتی تلخ بر من عارض گشت. در آن جمع خودمانی به ناگاه دریافتم که حتی یک آهنگ را به گویش مازندرانی نمی‌دانم. اگرچه هیچگاه در مازندران زندگی نکردم، اما گویش مازندرانی را کم و بیش می‌دانم و اگر اعتماد به نفس اجازه بدهد با بزرگترها مازندرانی صحبت می‌کنم. اما این واقعیت که هیچ آوازی را از حفظ نیستم یا متن هیچ آهنگی را خوب نمی‌دانم بالطبع خجالت زده‌ام کرد. این شد که به جست و جو پرداختم و با محمدرضا اسحاقی، استاد موسیقی اصیل در شرق مازندران آشنا شدم و عجیب اینکه کتولی‌های این سرزمین مرا نه به مازندران، بلکه به تهران اوایل دهه‌ی شصت برد. به نشستن روی زمین دور دستگاه پخش صوت که کمانچه‌ای پر سوز و آوازی پر گداز از آن بلند بود و من در عوالم کودکی از موسیقی به این غمگینی منزجر بودم. مهمانهای مازندرانی اصرار به گوش دادن موسیقی داشتند، یا پدرم کودکی و نوجوانی‌اش را در غم نهفته در کتولی می‌جست. حالا بعد از نزدیک به چهل سال من این موسیقی را باز یافته‌ام و عاشقش شده‌ام. 
اما دو سه شب پیش، وقتی بعد از کار علاقه‌ای به بازگشت به خانه نداشتم، بر حسب اتفاق متوجه شدم که آن شب فیلم مستند بزم رزم در خانه‌ی هنرمندان پخش خواهد شد. تقریبا یکسال بود که موفق نمی‌شدم این فیلم را تماشا کنم. ساعت هشت شب، سالن ناصری خانه‌ی هنرمندان از جمعیت پر شد، فیلم با مارش پیروزی دوران جنگ شروع شد و به مدت دو ساعت تب و تاب دهه‌ی شصت با قدرت تمام برگشت. موسیقی چه معجون غریبی‌ست. بیش از صدا و تصویر آدم را به خیال می‌برد و از آن بالا ولش می‌کند وسط روزهای دهه‌ی شصت. داستان بزم رزم داستان زندگی ماست. داستان تشنگی برای موسیقی، که سرودها را از تلوزیون از حفظ می‌کردیم و به دنبال کاست موسیقی‌های سنتی که تنها گزینه‌ی موجود بودند، در به در مغازه‌ها را سر می‌زدیم. بارها شده با یک نوای کوتاه یا اولین بیت آوازی از شهرام ناظری تمام روحم کنده شود و در خانه‌ی خیابان فاطمی کوچه‌ی ششم بن‌بست بنفشه فرود بیاید. حالا دو ساعت وقت داشتم و نواهایی که در رادیو تلوزیونمان فراموش شده‌اند اما چه می‌دانستم که ته وجودم زنده‌اند و بی‌صدا زمزمه می‌کنند. 
امشب بر حسب اتفاق فیلمی از کلمبیا دیدم. سوای لحن آهنگین مردم و لهجه‌ی خاصشان که دلم برایش تنگ شده بود، فیلم درباره‌ی موسیقی بود، درباره‌ی پسر نوجوانی که به امید یادگیری نواختن آکاردئون به دنبال پیرمرد آکاردئون نواز یکدنده و الاغش براه افتاد و شهرها و سرزمینها را پشت سر گذاشت تا به آلتا گواخیرا برسند. مثل این بود که بخشی از سفرم باز هم تکرار می‌شد. روستاها، سادگی مردم، ریتم موسیقی، که در جایی به ناگاه مرا به رقص درآورد و دیدم که آن زن شاد ماجراجو در من نمرده. شاید تنها مدتی‌ست که خسته ست، اما یک موسیقی، یک خاطره‌ی بیدار شده، و تصاویر جا‌جای دیار سبز به یادم آورد که می‌خواهم روزی به کلمبیا برگردم و در میان مردمانش زندگی کنم. 
موسیقی آرزوها و عذابهایم را بیدار کرد. 

۱۳۹۶ آذر ۲۹, چهارشنبه

نمی‌توانم بنویسم. 
نه فقط اینکه کاغذ یا لپتاپ را می‌گذارم جلوی رویم و خیره می‌شوم توی فضای نامشخصی در سمت راست، و هیچ...
نه فقط اینکه اگر دو خط هم بنویسم آنقدر زشت و سطحی و بی‌معنی‌ست که یا پاک می‌شود یا خط می‌خورد...
نه فقط اینکه دیگر وقتی برای «نوشتن» نمی‌گذارم...

باید قبول کنی که دیگر آن آدم نمی‌شوی.
دغدغه‌هایت دیگر دغدغه‌های آن آدم نیست. گاهی حتی به این فکر می‌کنی که هر چه تا بحال نوشته‌ای محو کنی از روی زمین. مثل کیسه‌های زباله پر از کاغذهای داستان که بردی و در شهرک نفت معدوم کردی. گاهی می‌گویی که وبلاگ را هم معدوم کنی. انگاراصلا نبوده. ولی می‌دانی که نمی‌شود. آنقدر نرم‌افزارهای گوناگون ساخته‌اند تا از هرچه رفت توی این فضای مجازی، یک نسخه‌ی اضافه بگیرند، جایی داشته باشند برای روز مبادا. 

انگار حرفها که توی صندوق ریخته‌ایم آنقدر در هم پخته و پلاسیده شده که دارد صندوق را به انفجار می‌رساند. غافل از اینکه کلید را گم کرده‌ایم. مثل یک قلک سفالی، که تنها یک مسیر برای تلنبار کردن حرفها دارد و از آن طرف راه خروجی ندارد. کی باشد که این قلک سفالی بشکند و محتویاتش که دیگر شکل هیچ چیز نیست را بریزد بیرون. 

شکل هیچ چیز نیست. 

برایش حرفهایم را زنجیر می‌کنم، هر شنبه. هر شنبه زنجیره‌ای از حرفهای نامرتبط می‌آید روی زبانم، معمولا چیزی نمی‌گوید، نگاهش به صورتم است، دستهایش روی کاغذ می‌نویسد، روز اول گفتم برایت حرف خواهم زد چون انرژی مثبت داری. شنبه‌ی پیش سئوال کردم چه چیزی می‌نویسی؟ گفت حرفهای تو را. می‌خواهی بخوانی؟ 
نه.

می‌ترسی؟ 
شاید. شاید چون هنوز جای دیگری هست که دارد حرفها را ثبت و ضبط می‌کند. 

این دوگانگی، بین نبودن، محو شدن، انگار هیچوقت نبوده، با بودن، چنگ زدن به زنجیره‌ی حرفها و بیرون ریختن، برای اینکه شاید کسی دیگر بتواند آنها را به هم مرتبط کند، جاهای خالی را پیدا کند، نشانت بدهد که ببین در این چندین سال....
این سوراخها...
خالی
مانده‌اند. 

فکر می‌کنی، که این روزها چه چیزی بیشتر ذهنت را مشغول کرده؟ چه چیزهایی برایت ارزش شده‌اند؟ اصلا چیزی برایت ارزش دارد؟ دلت می‌خواست الان کجا بودی؟

خلیج... خلیج فارس... خلیج فارس... کنار آب در این بی‌آبی. 
در تهران چرا باران نمی‌بارد؟ چه سال تلخ و خشکی خواهیم داشت اگر باران نبارد. 
پاییز، تمام شد، بی باران.... 

در آن اعماق درونم باران نباریده. مدتهاست باران نباریده. در گوشه‌ای پشته پشته کاغذهای نیمه پاک شده را می‌سوزانند. دودش گاهی آنقدر زیاد است که قلبم می‌گیرد. نفس هم نداریم در این بی‌آبی...
سال بی باران بی‌نفس...

برای این خاک نگرانم...
برای ناله‌اش...
می‌سوزم.
دود می‌شود در هوا...
شاخص آلودگی از حد می‌گذرد...

۱۳۹۶ آبان ۲۹, دوشنبه

آوار مهر

متن زیر توسط دکتر ناصر فکوهی، استاد گروه انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نوشته شده و در روزنامه ایران به تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۶ به چاپ رسیده. 
"نظام رسانه ای عمومی عرصه را بر مدیریت های ندانم کار تنگ کرده است

زلزله غرب کشور تا امروز حدود 500 کشته و هزاران زخمی و بی‌خانمان بر جای گذاشته است این در حالی است که باز هم می‌شنویم از «مصیبت طبیعی» سخن گفته می‌شود. حال باید از خود پرسید در کشوری با صدها سال پیشینه زلزله از کدام «مصیبت طبیعی» حرف می‌زنیم؟ باید از خود بپرسیم چه چیز در این زلزله برای ما «پیش‌بینی‌ناپذیر» بود؛ اینکه منطقه زاگرس زلزله‌خیز است؛ اینکه ساخت‌ و‌ سازهایی که به نام کمک به مردم و با سوء‌استفاده از واژه «مهر» برای بی‌خانمان‌ها ساخته‌ایم، «محکم و اصولی» نیست؛ اینکه ساختمان بیمارستانی که باید قاعدتاً از بهترین ساخت‌ وسازها باشد چنین آوار می‌شود؟ کدام طبیعت را محکوم می‌کنیم؟
نگاهی به پهنه ویرانی‌ها و وضعیت سوء‌مدیریت حاکم بر توزیع کمک‌ها و کمک‌رسانی‌ها، ما را به این قضاوت می‌رساند که طبیعت مصیبتی در بر ندارد. مصیبت ما، سوء‌استفاده‌کنندگان و افراد غیرمسئولی هستند که پس از ده‌ها و صدها بار زلزله در تمام مناطق کشور، هر بار با شور و هیجان از لزوم سر و سامان دادن به وضعیت ساخت‌ و ساز و رعایت قوانین و مقررات ساختمانی دم می‌زنند، اما چند ماه پس از فاجعه، بار دیگر صحنه را برای سودجوترین و بی‌رحم‌ترین «بساز و بفروش‌ها» باز می‌کنند.
بنابراین سیاستگذاری‌‌های غیرمسؤلانه و بی‌تدبیری ما انسان‌ها است که مصیبت ایجاد می‌کند و آوار «مهر» را بر سر قربانیان مصیبت انسانی فرو می‌آورد. در حالی که تمام متخصصان، تمام شهرسازان و شهرشناسان و معماران با طرح «مسکن مهر» مخالف بودند، آن را به اجرا درآوردند و اجراکنندگان آن امروز هم هیچ عذاب وجدانی از آنچه باید فرو می‌ریخت، فرو ریخت، ندارند و گفته‌اند «اگر مسکن مهر نبود، تلفات روستایی بیشتر از زلزله بم می‌شد! مسکن مهر سرپناهی مطمئن بوده که از شدت ضایعات کاسته است!» اما کدام کارشناسی و کدام سخن عقلانی و تحلیل تخصصی در پشت این ادعا است؟ برعکس، به گمان ما، اگر مردم زیر آسمان و بر خاک می‌خوابیدند یا در کلبه‌های چوبی زندگی می‌کردند، امروز کمتر قربانی داشتیم.
مصیبت ما، امروز همچون دیروز، در کرمانشاه همچون در بم، در آن است که ارزش‌های اخلاقی خود را برای مصالح سیاسی و سودجویی‌‌های اقتصادی کنار گذاشته‌ایم. زمانی که گفته می‌شد برای منافع پوپولیستی و دل‌خوش کردن مردم به اینکه سقفی بالای سرشان هست (که نیست) دست به اجرای فاجعه‌ای به نام «مسکن مهر» نزنید، مدعیان دفاع از حقوق مردم، اتهام اشرافی‌گری به منتقدان خود می‌زدند، اما امروز بیش از پیش روشن است که «پوپولیسم خالی از عقلانیت» به چه فجایعی می‌تواند منجر شود.
ساخت‌ و سازهای ارزان قیمت اما با کیفیت همچون کار و بهداشت و آموزش و حمل و نقل ایمن، حق مردم ما است و نه منتی که دولتمردان بر سر آنها گذارند. اشتباه‌هایی که به رغم انتقادات گسترده و شدید و یکپارچه کارشناسان، انجام گرفت و می‌گیرد؛ همچون توزیع یارانه مستقیم، بیرون رفتن از عقلانیت سیاسی، نولیبرالیسم اقتصادی و فاصله گرفتن از دولت رفاه  را نباید «اشتباه»، بلکه باید در حد خیانت به حساب آورد و باید در برابر محکمه‌های قضایی به آنها پاسخگویی کرد. امروز دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که نمی‌داند و نمی‌دانسته است که دست به چه فجایعی در زمینه مدیریت می‌زند،زیرا نظام رسانه‌های عمومی و انعکاس سریع اخبار و نظرات در آنها، جای بهانه ندانم‌کاری را از میان می‌برند.
برای آنکه شاهد مصیبت‌های انسانی نباشیم باید سرچشمه‌های نبود عقلانیت را در سیستم‌های قدرت از میان ببریم. یعنی اجازه ندهیم که با سرنوشت و حقوق اساسی مردم بازی شود. قانون اساسی جمهوری اسلامی به صراحت برخورداری از رفاه در مسکن، بهداشت، کار و حمل‌ و نقل را حق مردم این سرزمین می‌داند. پس چگونه است که هنوز افرادی با ریاکاری در بدترین اشکال آن، تبلیغ می‌کنند که چتر حمایت دولت از سر مردم برداشته شود یا از آن بدتر، با به اجرا درآوردن پروژه‌های مرگباری چون مسکن مهر، سبب می‌شوند که اعتماد به هر گونه اقدام دولتی در زمینه رفاه از میان برود.
طبیعت مصیبتی در بر ندارد، مصیبت ما، انسان‌هایی هستند که با از دست دادن نظام‌های اخلاقی و ارزشی خود، امروزه پول را به تنها معیار و ارزش در جامعه ما تبدیل کرده‌اند و خودنمایی و تازه به دوران رسیدگی به تنها افتخاراتی که یک فرد یا گروه می‌تواند در زندگی داشته باشد، بدل شده است. مصیبت انسان‌ها، از انسان‌های بی‌اخلاق و سودجویی است که از هر فرصتی استفاده می‌کنند تا از تزهای خصوصی‌سازی دفاع کنند و به جای آنکه دولت را معادلی برای ضمانت کیفیت بدانند، مایلند از دولت سلب مسئولیت کنند و کار را به دست سودجویانی دهند که در پشت برنامه‌های پوپولیستی برخی سیاستگذاران هستند."
روزنامه ایران  29 آبان 1396 
لینک 
http://www.iran-newspaper.com/Newspaper/Page/6647/Thought/15/0